تبليغاتX
در به در

در به در

درد در به دری

mahdiyeh71.blogfa.com

سلام دوستای گلم من ۱ وبلاگ دیگه هم دارم خوشحال میشم اگه به اونم سر بزنین منتظرم

mahdiyeh71.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:43  توسط مهدیه  | 

سلام دوستاي گلم خوبين مرسي كه به وبلاگم اومدين خوشحال ميشم اگه به اون يكي وبلاگ هامم سر بزنين آدرسشونو براتون ميزارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:30  توسط مهدیه  | 

سلام

سلام دوستای گلم خوبین؟ من یه هفته اینا نیستم دارم میرم مسافرت شاید نتونستم به پیاماتون جواب بدم فعلا بای

سلام دوستان من برگشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 17:16  توسط مهدیه  | 

یادگار عشق

گفتي برو، گفتم به چشم،

اين بود کلام آخرين،

گفتي خداحافظ تو،

گفتم همين، گفتي همين.

گريه نکردم پيش تو،با اينکه پرپر مي زدم.

با خون دل از پيش تو، رفتم و باز نيومدم.

بازي عشق تو را جانانه باختم.

مثل بازنده خوب مردانه باختم.

همه هستي من تحفه درويش،

نفسم بود که به تو شاهانه باختم.

لبخند آخرين من، دروغ معصومانه بود.

براي پنهان کردن، داغ دل ديوانه بود.

من مات مات از بازي، شطرنج عشق مي آمدم.

شاه مهره دل رفته بود، من لاف بردن مي زدم.

قلعه دل، اسب غرور، لشگر تار و مار عشق،

دادم به ناز رخ تو، اين همه يادگار عشق.

گفتم ببر هر چي که هست، رقيب جلد چيره دست،

گفتي تو مغروري هنوز، با فتح اين همه شکست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:41  توسط مهدیه  | 

عزيزم دوستت دارم

آخرين بار ميگويم که دوستت دارم

دوستت دارم ، بي آنکه مرا دوست داشته باشي ...

دوستت دارم حتي اگر از چشمان خيسم بخندي و بي خيال اين باشي که  دلم

شکسته است...

دوستت دارم حتي اگر دلت سنگ باشد ، حتي اگر هيچ احساسي بر من نداشته

باشي با اينکه ميدانم  در دلت يک دنيا محبت است و احساست مثل آب پاک و زلال

است...            

عزيزم باور کن به تو نياز دارم ، مني که قلبي ويرانه دارم ودلي سوخته ، مني که

ساحل درياي دلم طوفاني است و امواج غم و غصه در دلم زير و رو مي شود نياز به تو

دارم که قلبم را با محبت و عشقت صفا دهي ، دل سوخته ام را با عشقت جان بدهي

و ساحل درياي دلم را آرامتر از هميشه کني...

عزيزم مرا باور داشته باش ، حتي براي يک لحظه هم که شده قلب مرا با تمام

وجودت حس کن ... بيا تا تنهايي دوباره به ويرانه دلم نيامده است !

تا تنهايي قاب  خالي و بدون عکسش را در طاقچه قلبم نگذاشته است،  تو بيا و قاب

زيباي عکست را در آنجا بگذار!

بيا در قلبم با صداي مهربانت بگو درد دلت را به من و با فرياد اسم مرا صدا کن و بگو

مرا دوست ميداري تا سکوت تلخي  که مدتهاست اعماق  قلبم را فرا گرفته است و

قلبم را غم زده کرده است شکسته شود!

قلبم را پر از محبت و عشق و صفاي خودت کن ! بگذار آن خوني که در رگهاي خشک

من جاري مي شود خون تو باشد و بگذار آن وجود من وجود تو نيز باشد!

عزيزم اينک که مينويسم دوستت دارم چشمانم خيس است ، به خدا خيس است ،

پس چشمهاي خيس مرا باور کن و  تو نيز به من بگو مرا دوست ميداري.

با آهنگ دلنشين عشق و با ياد تو و با عشق به قلب تو با چشماني خيس و قلبي پر از

اميد اگر نخندي و اگر بيخيال اين دل عاشق من نباشي مي نويسم  که دوستت دارم...

اينبار نه از حفظ ميگويم و نه تکرار ميکنم ، اينبار براي آخرين بار ميگويم اين کلمه

را !!!! چونکه دوست داشتن به عمل است نه به گفتن! پس براي آخرين بار  ميگويم

که مرا بفهمي  و قلب شکسته و عاشق  مرا باور داشته باشي ::::::::

                        عزيزم دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:35  توسط مهدیه  | 

اون دیگه مال تو نیست

سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه

 عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار

 بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت

بلرزه و حس کني هنوزم دوستش

داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد

برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد

کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني

که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت

دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که

 دلش ماله يکي ديگس 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:34  توسط مهدیه  | 

مرگ

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم :

بزرگترین اشتباه ؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگترین درد ؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه ؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم ؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق ؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیباترین لحظه ؟ گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا ؟ گفت به معشوق رسیدن

گفتم بزرگترین ارزوت ؟

اشک تو چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت : مرگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:32  توسط مهدیه  | 

اون دیگه مال تو نیست

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و

يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند،

با خواندن يک جمله معروف از هم جدا

مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر

کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند.

چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله

معروف ويليام شکسپير بر مي خورند:

عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت،

مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال

تو نبوده!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:25  توسط مهدیه  | 

دوستت دارم

مرا به خاطر آور زماني که رفته ام و در خاطره ها جاي ندارم و اگر اين تباهي مرا رها کند غمگين مشو زيرا نشاني از من در کنج مهم ترين دوران زودگذر زندگي ات خواهي يافت

 


 

باور کن که دوستت دارم
اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دارم
....
اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم....
اي تو به زيبايي يک گل سرخ ، به پاکي يک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم....
اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ، همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم....
اي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم....
اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم....
اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم....
دوستت دارم و خواهم داشت اي که تو لايق اين دوست داشتني .....
عاشقت مي مانم و خواهم ماند اي که تو ليلي اين دل ديوانه اي....
به خاطرت جانم را ، زندگي ام را ، فدايت مي کنم ، نثارت ميکنم ......
دوستت دارم که چشمهايم را قرباني نگاهت ميکنم ....
اگر مي گويم که دوستت دارم از ته دلم مي گويم ، از تمام وجودم مي گويم!
باور کني ، باور نکني يک کلام! دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:24  توسط مهدیه  | 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره .

دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي

و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه

و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست

و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي .

ديگه دوست دارم واست رنگي نداره ..

و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه

تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو

ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ......

اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

می زند باران به شیشه

شیشه اما سرد و سنگین

بی تفاوت،تلخ وخاموش

شاید از یک قصه غمگین

شیشه در اوج سپیدی

خسته از دلواپسی ها

من نشسته گنگ و مبهم

می رسم تا عمق رویا

آسمان همچون دل من

خیس خیس از بی وفایی

بر لبم نام تو دارم

ای بهار من کجایی ؟

تا به کی چون شیشه ماندن

در نگاه قاب تقدیر

من همه میل رسیدن

دل ولی بسته به زنجیر

آمدم تا چشمهایت

در دلم عشقی بکارد

تو ولی گفتی که برگرد

شیشه احساسی ندارد

می زند باران هنوز آه

این چنین ،غم در دل کیست

دست من بر شیشه لغزید

شیشه هم با بغض بگریست

پیش بیا پیش بیا بیشتر

تا بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هرچه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه دارا تر

درد تو را از همه درویشتر

هیچ نریزد به جز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیشتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:21  توسط مهدیه  | 

الفبای عشق

عشق خاطره ایست که زمان را قدرت نابودی آن نیست

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویاپی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارند ه ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن

چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزكیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
‌ذ: ذكر گوپی برای اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیركی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شكافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش كار ها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
ط: طا قت برای تحمل شكست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداكاری برای قلب های درد مند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امید ها
م: محبت برای نگاه معصوم یك كودك
ن: نكته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای دستیابی به كنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یك رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترك

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:19  توسط مهدیه  | 

با ارزش ترین چیز

چی یاد گرفتی ؟!!؟!!

خوب ، اين همه از عشق حرف زدی، چی ياد گرفتی؟

درسته که ضربه ی خيلی سنگينی خوردم. جوری که هنوزم يه جوريم. ولی خيلی چيزا ياد گرفتم.

ياد گرفتم که . .
عاشقی يعنی چی.
عاشقی يعنی تنهايی.
يعنی انتظار.
يعنی دلتنگ بودن.
يعنی . . .

ياد گرفتم که . .
عاشقی چه جوريه (خيلی سخته!).

ياد گرفتم که . .
دل شکستگی چه مزه ای ميده (خوش مزس!).
چه دردی داره (خيلی دردش سنگينه. جوری که يدفعه احساس می کنی که تمام استخونات خورد شدن! چه برسه به دل نازکت!).
و درست شدنی هم نيست! (پس به هيچ کسی اجازه نده که دلت رو بشکونه!).

ياد گرفتم که . .
اگه دلت شکست، نمی تونی فراموشش کنی. مگر اينکه بيخيال بشی! (ولی مگه ميشه؟!).

ياد گرفتم که . .
برای اينکه دلت نشکنه، دلت رو به هيچ کس هديه نده!

ياد گرفتم که . .
اگه به يه دختری بگی دوستت دارم، (اگه واقعا از ته دل دوستش داشته باشی . .) فکر ميکنه که يا تو فکرت منحرفه يا فقط برای خوشگليش ميگی. (پس هيچ وقت به هيچ دختری نگو دوستت دارم!). خيلی چيزای زيبا تر از زيبا رو بودن وجود داره . . .

ياد گرفتم که . .
کسی که عشق تو دلش نيست، يه مرده ی متحرکه!

ياد گرفتم که . .
به هيچ کسی اعتماد نکنم.

ياد گرفتم که . .
هيچ کسی ارزش اشک هايی که از چشمای يه عاشق می ريزه رو نداره (ولی چی کار کنم که اين اشک لعنتی واسه خودش مياد.)

ياد گرفتم که . .
اگه خالصانه و با تمام وجود عاشق کسی باشی و جونتم واسش فدا کنی، اصلا انتظار اينو نبايد داشته باشی که اونم همين کارو بکنه.

ياد گرفتم که . .
طول می کشه تا عشق کسی در دل تو رشد کنه. ولی وقتی عاشق شدی، هيچ وقت نمی تونی عشقت رو فراموش کنی (مخصوصا اگه اولين باری باشه که عاشق شده باشی).

ياد گرفتم که . .
اگه عاشق کسی شدی، بهش نگو (به عبارتی اگه بگی ممکنه ضايع کنی!). خودش از نگاهت و طرز رفتارت ميفهمه (اگه دل داشته باشه!).

ياد گرفتم که . .
عاشق بودن خيلی سخته. ولی دل شکستن خيلی راحته!

ياد گرفتم که . .
مردم به راحتی دل همديگرو ميشکنن!

ياد گرفتم که . .
منم مثل آدمای ديگه سنگ دل باشم (ولی حيف که نمی تونم!).

و فهميدم که . .
عشق تو دل مردم مرده!
اگه عشقی هنوز تو دلت باقی مونده، حفظش کن. خيلی با ارزشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:18  توسط مهدیه  | 

تنهایم

می دانی می خواهم چکار کنم؟ می خواهم برايت خانه ای بسازم به بزرگی نفرتی که از من داری. خانهء نفرتمان را روی قلهء کوه می سازيم، رو به دريا و پشت به تمام ابرهای سياه دنيا. طبقه های خانهء بزرگ نفرتمان را يکی در ميان خاکستری و سبز می سازم؛ پنجره هايش را يکی در ميان رو به دريا و رو به صخره ها باز می گذارم و زير هر پنجره گلدانی می گذارم؛ يکی خاردار و يکی پر از گلهای آبی و زرد و نارنجی. نصف چشمه های جوشان حياط خانهء نفرتمان را کور می کنيم، و برای نصف ديگر جويبار می سازيم و جويبار ها را به هم وصل می کنيم تا عصرها کنار نهری که به سمت دريا می رود بنشينيم و همينطور که به صدای آب گوش می دهيم پاهايمان را در آب خيس کنيم.در آشپزخانهء خانهء نفرتمان دو دسته ظرف می گذاريم، يکی برای پرت کردن و شکستن و ديگری برای غذا خوردن. در اتاق خواب درندشتِ خانهء بزرگ نفرتمان سه تخت جدا می گذاريم، يکی برای شبهایي که با هم می خوابيم، يکی برای شبهايی که يک نفر قهر است، و ديگری برای وقتهايی که هر دو قهريم. در کتابخانهء خانهء نفرت انگيزمان چهار صندلی می گذاريم، دو تا رو به هم و دو تا پشت به پشت، رو به ديوار، برای وقتهايی که يکی می خواهد ديگری را نبيند. روی ديوارهای تمام اتاقهاي خانهء نفرتمان تعداد زيادی عينکهای دودی و گوشی های سنگين و کلفت می گذاريم، تا هر کس در هر لحظه ای که دلش خواست از آنها استفاده کند و فکر کند که ديگری اصلا وجود ندارد. سفارش می دهيم از روی خودمان چند تا عروسک قد و نيمقد هم درست کنند تا برای تزيين در تمام راهرو ها و سالنهای پت و پهنِ خانهء نفرتمان بچينيم و کنار هر کدامشان يک دست چکش و ميخ و پيچ گشتی آويزان می کنيم تا هر کس در هر جايی از خانه از آن يکی حرصش گرفت چکش و ميخ و پيچ گشتی را بردارد و عروسک ديگری را جرواجر کند و قطعه های ريز ريزش را در يکی از شومينه های روشن خانه بسوزاند و کيف کند.می دانم که از من بيشتر از تمام آدمهای دنيا تنفر داری، ولی می دانی و می دانم که تنفرت از جنس عشق است و بس. بيا تا برايت خانه ای بسازم به عظمت احساسی که نسبت به من داری، نامش را بگذار هر چه که می خواهی. خانه ای که در آن همه چيز شديد است، پر از تفاهم است و پر از اختلاف است و پر از تناقض است و پر از تمام کارهايی که هر دومان دوست داريم. خانه ای که در آن زندگی به شدت جريان دارد.نمی دانم می آيی يا نمی آيی، ولی اگر آمدی در را پشت سرت ببند، قرار است من و تو در خانهء بزرگ پر از احساسمان تا ابد بمانيم. می آيی؟به هنگام، بازگردمنتظرت خواهيم ماندمن و تنهائیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:16  توسط مهدیه  | 

I LOVE YOU means Forever

 

I want you to know that , today and everyday

When I say I love you , it's not just one word

With one simple meaning...

It's a feeling inside my heart ;

An emotion that exists because of you...

Because your smile , your eyes , your voice

Light up my heart , my worid , my life...

I love you means that you bring me happiness ,

fulfillment , and tranquility...

It means you are my best friend ,

some one I can turn to , some one I can trust...

I love means you are wonderfull ,

Undeniable and amazing too ...

I LOVE YOU means Forever.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:14  توسط مهدیه  | 

عشق

When love ends
A new pain begins
An empty feeling
A broken spirit that needs healing
Emotions hard to control
A tattered heart, hard to console
Dreams so shattered
Unspoken thoughts left scattered
No answers to be found
Only to the pain you are bound

When love ends
Misery sets in
You're left to fight it alone
Into a battle of heart and mind, you are thrown
Trying to forget the one in your heart
While you slowly fall apart
Drifting away from a love you knew
Is so much easier to say than to do
Pain that leaves you feeling drained
A lonely feeling, hard to explain

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:13  توسط مهدیه  | 

خدا

I dreamed I had an interview with God.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد...
God smiled. ?My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟

God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
and then lose their money to restore their health.
می کنند. و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره صرف
That by thinking anxiously about the future,
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
they forget the present,
که از حال غافل مي شوند
such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
"
That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي میرند.
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند.
we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بدانند؟
To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبورکنند که دوستشان بدارند.
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند.
To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند.
To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش دارید ایجاد کنید
and it can take many years to heal them.
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند
look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves.
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
"
Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
"
Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟
God smiled and said,Just know that I am here... always.
فقط اين که بدانند من اين جا و: خداوند لبخندي زد و پاسخ داد
با آن ها هستم..........براي هميشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:12  توسط مهدیه  | 

شهر رنگی من

من از دلواپسی های غريب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترين تنهای اين تنهاترين شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترين شهر خدا يک قصه بنويسم
و يا يک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و اين نقاشی دنيای تنهایی
بماند يادگارخستگی هايم
و می دانم که هر چشمی نخواهد ديد
شهر رنگی من را

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:11  توسط مهدیه  | 

کجا بودی؟

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

                               خنده واسه هميشه از لبـام رفت

                          رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:10  توسط مهدیه  | 

نمی توانم

از من خواسته اند ديگر برايت نخوانم

از من خواسته اند ديگر برايت سالگرد نگيرم

از من خواسته اند ديگر برايت اشکی نريزم. شيون سر ندهم .

ميگویند خواب همسايه ها را آشفته ای.

ميگويند افسردگی را در چهره ی همگان نشانده ای

می گویند شيونت خواب مردگان را نيز آشفته است چه رسد به زندگان

اما دل سوختگان و دلخستگان واقعی از دردم خبر دارند

اگر دل آتش نگيرد که شيون نميکند

نمی توانم فراموشت کنم ..... نمی توانم .....

سالی سيصد و شصت و پنج روز غمت را در دلم نهان ميکنم .

اما يک روز که حق دارم غمم را بيرون بريزم

مزارت را در آغوش بگيرم

نه روز نمی آيم ... شب می آ يم

بگذار يک شب بگريم

برای يک سال بی تو بودن

نه يک سال ... يک عمر بی تو بودن

آخر من غير از تو هيچ کس ندارم

همين ديروز بود کنارم بودی

و امروز هيچ هيچم .... فراموشت نکردم

اين چند  سال که سهل است

تا آخر عمر هم يک لحظه فراموشت نمی کنم

پس از من نخواه

نه نمی توانم .... دست خودم نيست

به خدا قسم نمی توانم .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:8  توسط مهدیه  | 

می پرستمت

يادته گفتی دوست دارم سرم روپايين انداختم وگفتم نظرلطفته

سرم رو بالا آوردی توچشام نکاه کردی وگفتی نظرلطفم نيست

نظردلمه تکراراون نگاه واون جمله که هيچوقت برام تکراری

نميشه باعث شدکه دل منم صاحب نظربشه ومنومجبورکنه که

بهت بگم دوست دارم مگه دوست نداشتم پس چراحالا تنهام

آغوش من برای توست يکی ازمادروغ ميگفت ولی هنوزهمانقدر

برايم عزيزی که نمی توانم تهمت اين دروغ گويی روبه توبزنم

من دروغ ميگفتم دروغی به وسعت تمام بی تو ماندن هايم دروغی

به وسعت تمام دلتنگی هايم من دوست نداشتم من ديوانه وار عاشقت

بودم ومن توراباذره ذره وجودم می پرستيدم ومی پرستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:4  توسط مهدیه  | 

دعوت به همکاری

سلام دوستای گلم خوببین؟

من میخوام یه وبلاگ گروهی درست کنم ولی تنهام . اگه شما مایلید باهم درستش کنیم خبرم کنین در ضمن وبلاگ در مورد عکس و اس ام اس خوشحال میشم اگه باهام همکاری کنین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:54  توسط مهدیه  | 

عکس عاشقانه

سلام دوستا براتون یه سری عکس میزارم امیدوارم خوشتون بیاد

بقیه در ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:3  توسط مهدیه  | 

از عمق وجودم دوستت دارم

برای تو مینویسم ... از عمق احساسم.

مینویسم تا شاید بدانی که طپش قلبم در سینه ... به خاطر توست.

برای تو مینویسم که بدانی تو بودی آن یگانه عشقی که در لا به لای خرابه های قلبم لانه

کردی و ازآنها گلستانی جاودانه ساختی.

برای تو مینویسم تا بدانی دوری ات برای من ... مثل دوری ماهی از آب است

برای تو مینویسم اینک...از عمق وجودم...با فریادی خاموش که در لابه لای هیاهوی

عشقم گم شده است.

برای تو مینویسم اینک تا بدانی

از عمق وجودم دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:56  توسط مهدیه  | 

خدا

از خودمان بارها پرسيده ايم پس انصاف خدا کجاست؟ چرا زندگی برای عده ای از آدمها راحتتر و برای عده ای سختتر پيش می رود؟ و آنگاه به عدالت خدا شک می کنيم يا دل خود را به اين خوش می کنيم که جهان ديگری هست که انصاف زمين را بر انسانها ارزانی می دارد. ولی من امروز واقعا معتقدم که خدا تاوان هر عملی را که انجام می دهيم در همين زمين به ما برمی گرداند و دليل آن هم چيزی نيست جز اشتياق او به ديدن رشد ما.

يادم می آيد روزی دوستی به من گفت هرکاری که می کنی ، هزينه ای دارد. او راست می گفت. حتی بارها برايم اتفاق افتاده  که بين بد و بدتر ، بد را انتخاب کرده ام اما همان هم هزينه ای دارد که برای رشدمان بايد بپردازيمش. البته اين پرداختها بعضا عالی هستند ، باعث می شوند به فکر فرو رويم و با خودمان روراست باشيم و بدانيم که شکستن هر دلی ، خواسته يا ناخواسته ، تاوانی دارد که بايد بپردازيم. و جالبتر از همه اين است که دانستن اين موضوع باعث می شود نه تنها بديهايی که ديگران گهگاه در حقمان مرتکب می شوند ، اعتماد به نفس و قدرتمان را نشکند ، بلکه باعث احساس بزرگواری و بخشايندگی و اعتماد بنفس در ما شود زيرا خواهيم دانست که مشغول پرداختن تاوان گناهی هستيم که در گذشته مرتکب شده ايم و مطمئن خواهيم بود که بار گناهان و بربختيهای زندگيمان کمتر خواهد شد. پس غر نزن، همين حالا بلند شو ، اشکهايت را بشور و سختيهای زندگيت لبخند بزن زيرا آنها نعمتهای الهی هستند برای رها کردن تو از بند خودت

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:55  توسط مهدیه  | 

خداحافظ

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني

خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..

تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..

مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..

مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..

مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..

از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:54  توسط مهدیه  | 

غريبه

سلام عزيزم
هرچند هنوز زوده ولي شايد ديگه منو نبینی واسه همين الان برات نامه نوشتم.  

پشت کدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني
مردی اينجا مي خواست در تنهايي خويش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟
آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد. وسعت
هيچ کس ندانست. در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام
دوستت دارم بود. چقدر لبان و قلبم  ،  پر از ستاره و
ميباليدم. و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود
اما..............
شايد که ديگر مهم نيست
کنم. که از تو گلايه
ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد
که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقي بي آلايش.
نبود؟؟؟. چيزي جز سركوب غرور ، سنگسار احساس و منطقهاي بي دليل
من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم
در آسمان کوچکم گم کنم. بي آنکه تو را
و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد
که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو.
آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد؟؟.
. مهربانم آرزو ميکنم دلت هميشه بهاري باشه و آرزو ميکنم شقايق هاي وجودت هيچ وقت پرپر نشه و قصه ي غصه هات روزي به پايان برسه
من به يادت هستم.
هرکجايي هستي
فصل گرما يا سرما
آن چه بايد اين است
دوستت دارم
غريبه : امضا

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:53  توسط مهدیه  | 

حالا چرا؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟ا

ای که با این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند

درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟

تنها چرا ؟ حالا چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:52  توسط مهدیه  | 

تو را مي ستايم

منتظر لحظه ای هستم که

دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت 

بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....

از عشق تو.....از داشتن تو...

اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس

که تو را در آغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم

آری من تورا دوست دارم 

وعاشقانه تو را می ستایم

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:51  توسط مهدیه  | 

love

 

That which then was ours, my love

Don't ask me for that love again

The world then was gold, burnished with light

And only because of you. That's what I had believed

How could one weep for sorrows other than yours?

How could one have any sorrow but the one you gave?

So what were these protests, these rumors of injustice?

A glimpse of your face was evidence of springtime

The sky, wherever I looked, was nothing but your eyes

If you'd fall into my arms, Fate would be helpless

 

All this I'd thought all this I'd believed.

But there were other sorrows, comforts other than love

The rich had cast their spell on history:

Dark centuries had been embroidered on brocades and silks

Bitter threads began to unravel before me

As I went into alleys and in open markets

Saw bodies plastered with ash, bathed in blood

I saw them sold and bought, again and again.

This too deserves attention. I can't help but look back

When I return from those alleys --what should one do?

And you still are so ravishing --what should I do

There are other sorrows in this world

Comforts other than love

Don't ask me, my love, for that love again

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:50  توسط مهدیه  | 

thank you

Thank you

Thanks for looking after me

Thanks for having someone to look upto and admire

Thanks for giving me time

Thanks for giving me space

Thanks for giving me advice

Thanks for making me laugh

Thanks for making me cry

Thanks for making me sing

Thanks for making me sigh

Thanks for giving me everything you can

Thank you

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:49  توسط مهدیه  |